نقد و بررسی فیلم «مارتی سوپریم»
«مارتی سوپریم» با بازی درخشان تیموتی شالامه، داستان جاهطلبیهای مارتی ماوزر در دنیای پینگپنگ دهه ۱۹۵۰ را روایت میکند.
فرارو- «مارتی سوپریم» تلاش میکند جذابیت پینگپنگ و شخصیت پیچیده قهرمان خود را نشان دهد، اما روایت ناپیوسته و ضعف در انسجام داستانی، مانع از رسیدن فیلم به اوج تأثیرگذاری میشود.
به گزارش فرارو به نقل از دِ رَپ، همیشه دیدن مسیر جداگانه دو هنرمند خلاق جذاب است و اینکه بفهمیم هر یک از ابتدا چه سهمی در آثار مشترک داشتند. برادران کوئن جدا شدند و اتان کوئن مجموعهای از کمدیهای جنایی عجیب ساخت، در حالی که جوئل اقتباسی آرتهاوس از «مکبث» شکسپیر ارائه داد، که نشان میدهد هر کدام چه نقش متفاوتی در خلق «بارتون فینک» و «لِبوسکی بزرگ» داشتند.
جاش و بنی سفدی یکی از جالبترین نمونهها هستند؛ چرا که نویسندگان و کارگردانان «زمان خوب» و «جواهرات تراشنخورده» امسال هرکدام فیلمی مستقل ساختهاند که هر دو درامی تاریخی درباره یک ورزش نوظهور است که در آستانه محبوبیت بینالمللی قرار داشت. هر دو فیلم قهرمانان آمریکایی ناقصی دارند که در ژاپن به دنبال موفقیت هستند. اما «ماشین خردکن» بنی سفدی یک بیوپیک آرام و عجیب درباره هنرهای رزمی ترکیبی است و پیام معناداری دارد، در حالی که «مارتی سوپریم» جاش سفدی فیلمی پرتنش و هراسآور درباره پینگپنگ است که با پیامی شیرین و تقریباً کاملاً ناامیدکننده به پایان میرسد.
اگر هر دو فیلم با هم ترکیب شوند، میتوانستند یک اثر ویژه خلق کنند، اما به صورت جداگانه، «ماشین خردکن» و «مارتی سوپریم» به روشهای کاملاً متفاوتی ضعف دارند.
تیموتی شالامه، همچنان در همه نقشها درخشان، شخصیت اصلی «مارتی سوپریم»، مارتی ماوزر، را بهخوبی بازی میکند؛ مردی که نامزدش را باردار میکند، پول داییاش را میدزدد و به یک مسابقه بینالمللی پینگپنگ در انگلستان در دهه ۱۹۵۰ میرود، جایی که با حیله وارد هتلی گرانقیمت میشود و بازیگر سابقی، کی استون (با بازی گوئینت پالترو) را اغوا میکند. اینکه مارتی بازیکن خوبی در پینگپنگ است، تقریباً موضوع فرعی است. او واقعاً مهارت دارد، اما کافی نیست تا در مسابقه برنده شود و رویاهایش برای تبدیل شدن به قهرمان مشهور و ثروتمند جهانی به باد میرود.
بقیه فیلم چند ماه بعد رخ میدهد، زمانی که مارتی به خانه بازمیگردد و همه مسائلش یکباره نمایان میشوند. نامزد سابقش، ریچل (اودسا آزیون)، باردار است و در یک ازدواج سوءاستفادهگرانه گرفتار شده و حالا مارتی او را در طرحهای پولساز خود دخیل میکند. داییاش میخواهد پولش را پس بگیرد و در غیر این صورت از مارتی میخواهد رویاهایش را رها کند و در فروشگاه کفش کار کند. سازمان تنیس روی میز میخواهد مارتی برای جبران بینظمیهایش در انگلستان هزینه کند و او هنوز باید پول کافی برای شرکت در مسابقات ملی ژاپن به دست آورد تا ارزش خود را اثبات کند.
مشکل، که مارتی نمیتواند آن را ببیند، این است که او واقعاً هیچ ارزشی ندارد. شاید در بهترین حالت خود را فردی سرکش یا نترس تصور کند، نوعی ضدقهرمان که شجاعتش نقصهای اخلاقی او را جبران میکند. اما نه مارتی و نه «مارتی سوپریم» هرگز نمیپذیرند که او یک هیولاست و تقریباً هر زندگیای که لمس میکند را خراب میکند. هیچ دنیای منطقی وجود ندارد که مارتی شایسته رسیدن به اهدافش باشد؛ حتی روی میز پینگپنگ تلاش کافی نمیکند. او انتظار دارد بدون تمرین یا مطالعه، مسابقهای با رقیب برترش ببرد. حتی تنها لحظهای که خودخواهیاش ضربهای میبیند، تأثیر ماندگاری ندارد و او روز بعد به رفتارهای قبلی خود بازمیگردد.
جاش سفدی توانسته است فشارهای مارتی را به خوبی منتقل کند و هنگامی که طناب خویش را محکم میکند، تماشاگر ناخواسته اضطراب او را حس میکند. اما فیلم همان گزندگی فیلم «جواهرات تراشنخورده» را ندارد که نفسگیرتر و هدفمندتر بود و پایان بهتری داشت. به عنوان یک درام ورزشی، «مارتی سوپریم» شکست میخورد، زیرا نمیداند چگونه داستان را جمعبندی کند و در عین حال چیزی درباره مارتی یا مسیر او بگوید.
«مارتی سوپریم» نه علت موفقیت مارتی در پینگپنگ را میفهمد و نه نشان میدهد که چرا در مواجهه با حریف برتر شکست میخورد. این داستانی از آرزوست بدون هیچ تلاش واقعی برای رسیدن به اهداف، بنابراین وقتی به هر شکل پیشرفت مارتی ظاهر میشود، حداقل در زمینه پینگپنگ، تصادفی و غیرقانعکننده است. هیچ خط داستانی دراماتیکی وجود ندارد، فقط ناامیدی و پایانی ناسازگار که از این ناامیدی به طور ارگانیک ناشی نشده است.
به جای روایت ورزشی منسجم، تنها چیزی که باقی میماند، نمادهای مارتی است. او خودش میگوید: نماینده آمریکا است، کشوری که خودخواهی گستاخانه پاداش میگیرد و هیچ کس مجبور نیست برای موفقیت چیزی یاد بگیرد. تنها به فرصتی نیاز است تا خود را اثبات کنیم. فیلم نشان میدهد که غرور آمریکایی، واقعیت بزرگی آنهاست و توانایی واقعی آنها فرعی است؛ و هر آسیبی در مسیر موفقیت قابل بخشش است. موجوداتی بیپروا که هرچه لمس میکنند را خراب میکنند، اما اگر در کاری خوب باشند یا خوششانس باشند، کسی اهمیت نمیدهد.
شاید این همان پیامی باشد که سفدی میخواهد منتقل کند، اما اگر چنین است، پیامش سطحی است؛ خودستایی کمعمق برای شجاعت آمریکایی به هزینه دیگران. فیلم تخریبهای مارتی را میبیند و بیتفاوت عبور میکند، نه از همدلی واقعی، بلکه چون باید تحت تأثیر جسارت آمریکایی او قرار بگیریم. این که فیلم هیچیک از دلایل احتمالی طرد مارتی توسط تماشاگر را بررسی نمیکند، میتواند به عنوان چالش برداشت شود، اما در واقع محدود و کوتاهبینانه است.
«مارتی سوپریم» با سرعت برق روایت میشود. «ماشین خردکن» بنی سفدی نسبتاً کند است، اما قلب، هوش و پیام روشنی دارد که داستان آن را حمایت میکند. هر یک از این ویژگیها میتوانست «مارتی سوپریم» را به شکل چشمگیری بهبود بخشد. سفدیها از هم جدا شدند و هر کدام نیمهای از یک فیلم ورزشی عالی ساختند؛ کاش مجبور نبودیم آنها را جدا ببینیم.